مسافر زمان

برای هر خبری زمانی معین است

گوشه ای از اتاق به هم ریخته ذهنم نشسته ام...

خیره ام به پنجره ای که آن سویش دیواری است آجری...

به فاصله ها که می اندیشم روحم پر از سوال می شود...در چه حالی؟!

کجای این لحظه ای؟

نگاهم هنوز خیره به پنجره است که آوایی مرا به اوج می برد،

اوج دوستی هایی که قلبم را پر اشک می کند و تنهایی هایی که اکنون تمام

وجودم را پر از درد می کند.

نه نمی خواهم دلت را برای خودم بسوزانم...نه...قصدم این نیست...

قصدم این است که باید چشمها را باز کرد

باید از قلب ،از نگاه ، از دستهای خود محافظت کرد...نعمتهای با ارزشی است

که نباید زیر بار حیله دیگران نابود شوند.

من از بی توجهی تو خسته نشدم

من از شک و تردید تو خسته نشدم

من از غریبی نگاه تو خسته نشدم

من از حضور خود در این برکه پر از نکبت خسته شدم.

معبودم،من پر از ناپاکیم خوب می دانم....

اما تحمل دیدن این لحظه ها برایم سخت است

لحظه هایی که تاریکی و سیاهی به چشم مردم شهرم نور دیده می شود.

دلم را به دست گرفتم و به سوی مخلوق های تو رفتم،

دستم را به سویشان باز کردم

و خیره به چشمانشان نگاه کردم اما آنها تنها به من ............................./

نه نمی خواهم دیگر از دنیای پست آدمیت برایت بگویم،

می خواهم برایت از دنیای آرزوها بگویم...

دنیایی که تاریک نیست ...دنیایی که پشت پنجره اش دیواری نیست..

دنیایی که گرمی دستها نشانه احمق بودن دل ها نیست

ووو دنیایی که هرکس در قله ای از آن خوشبخت است.

در آن دنیا من اگر بودم...به تو می گویم:

که عزیز،انسان بیش از زندگی است

                                    آن جا که هستی پایان می یابد

                                                                               او ادامه می یابد

که عزیز،دل به دنیایی باختیم که نابودی از آنش بود.

که عزیز،__________________________________________

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٩/٢٠ساعت۱:۳٢ ‎ب.ظتوسط $o# | نظرات ()

میشه گاهی از دنیای امروز جدا شدودل به دنیای دل ها داد؟!

میشه روزی من باشم و تو خدای ما توی نا محدودیها...توی بی نهایتها؟...؟

راستی میای بی خیال این دنیا با هم سرکوچه آسمون قراری بذاریم؟

میای به هم دست رفاقت بدیم،دست دوستیو و پاکی...

میای به دل ها لبخند بزنیم....

آره بد بینم اما چراشو کیا به وجود آوردن جز آدمها...

کی بود که با لبخندش من رو امیدوار کرد به آینده زیبا!!!

کی بود که با حسش به من رفاقت و معرفت رو فهموند!!!

و کی بود که آخر خط گفت تنها برای آرامش تو خدا نگهدار!

اگه روزی رسیدی ،دیدی،فهمیدی و یا خندیدی به یاد دل من بیفت که لحظه ای

شکستیشو....بازهم لبخند زدی

من احساس می کنم کم کم باید بالهام رو جمع کنم

باید چمدانم رو حداقل پیدا کنم

باید برای رفتن آماده شم....رفتن به هرجایی جز اینجا...

گاهی از خدا چیزیو می خوام بعد خدا همون رو به کناریم میده..بعد من ...شکرت

نباید یه لیاقت کنار یه بی لیاقت بسوزه...همین عزیز

+نوشته شده در ۱۳۸۸/٧/٢۸ساعت٥:٥۸ ‎ب.ظتوسط $o# | نظرات ()

تو لحظه های غربت...غربت می مونه وبس

 

تو موندی توی چارضلعیه خودت بش نیگا کردی ؟؟؟؟

ازش توضیحی خواستی که چرا این روزا انقدر بت نزدیکه....

 

نزدیکیش باعث میشه که دردهای کم درد و خیلی احساس کنی.

 

باعث میشه که دردها بهت فشار بیارن....

 

باعث میشه که تنگ بشی خودت،دلت،خونت،صدات،حرفات...

 

آره تو این زمون که غم و غصه و خیانت و ظلم و وحرف و ....داره بیداد

میکنه تو موندی گرفتاراسیر بین چار ضلع خودت.....

 

گاهی با دسات بهشون فشار می آری تا دور شن ازت تا بزرگتر شن

 اما فقط چند لحظه می تونی دووم بیاری انگار دسات خسته میشن

 

و وقتی هم که ول می کنی میشی همون آدم قبل.

 

 

شادی توت نیست نبایدم باشه آخه این روزا که روز شادی نیست

 مگه درد آدمارو نمی بینی؟؟؟؟؟

 

اما به قول یکی "دنیا که اینجوری نمی مونه همیشه " آره تغییر می کنه

 

این چار ضلعیت و ایشالله که بزرگ میشه....

 

و خدا همراهت هست و همیشه داره نگات می کنه ...یادت باشه.

 اون نگرانته خیلی.....حتی اگه هیچ کس بهت محل نذاره یا نخواد یا

 

  نشه یا این مدلی نباشه...اما خدا همه مدلیه ...اما خدا همه شکلیه

 خدا بر آورده کننده هر نیازه....

 

 

 

.و خدایا تو می دونی که  من هیچ گاه خواستن رو انقدر حقیر نمی کنم 

 

که به مسائل ..... برگرده  اما توان و تحملش رو برای همه می خوام.

 

دوستت دارم ای مهربان مهربانان.

 

اگه اس م اس ها قطعه اما دلا که بازه برا هم دعا کنیم....

(البته واسه بعضیا خوب بهانه ایه)

 

دلیل چرخش زمین نیست جاذبه پوله که زمینو می چرخونه ...جالبه.

 

چقدر خوشال شدم وقتی چندتا بازیکنای تیم ملی رو با دستبندهای

 

سبز تو زمین دیدم حتی یه نیمم کافیه  واسه گفتن حرفشون....

 

نمیدونم خودت و هوادارات اون دنیا می خواین چه جوری جواب این

 جوونهای رفته رو بدین...

 

جونایی که هرکدوم  هزارتا ارزو داشتن ....مثه من مثه تو....مثه همه

 

اما تو کوه درد باشه طاقت بیارو مرد باش.....

 

تنهاییم چقدر زیاده اما دوسش دام گاهی....

 

هیچ وقت دوس ندارم که وسط فکر کسی وارد شم...البته خوب ادما

همیشه دارن فکر میکنن اینجوری بگم بهتره :دوس ندارم نابجا وارد شم.

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۳/٢٧ساعت۸:٥٩ ‎ب.ظتوسط $o# | نظرات ()

همه روز اول صبح

سکه ی مهر و محبت را

                    از قلک دل برداریم

و ببخشیم به اول نفری

                    که به ما می تابد

اولین عابر امروز

                   که از کوچه ما می گذرد

و صمیمانه بگوییم :

                                    سلااااامممم....

 

کوچه های شهرمان را بیا از نو بسازیم ...بیا پنجره های اتاقمان را برداریم وبگذاریم که دریچه ای بیش نباشد.تا همیشه لطافت نسیم را احساس کنیم..هیچ گاه اسیر نباشیم . هیچ گاه شیشه ای ما را ازآسمان صاف و زلال دور نکندو هیچ گاه از پشت شیشه به یکدیگر نگاه نکنیم....حتی گاهی که زندگی سیاه رنگ است اتاق ما پنجره ای و پنجره ما پرده ای ضخیم نداشته باشد ..باشد که سیاهی از بین رود به سفیدی روز و به زیبایی یک نگاه و به عمق آسمانی آبی...دلمان شاد باشد....لبمان خندان باشد و صدامان گرم....و غمگین ترین آه ها از ته دلمان بیرون نیاید و با سیاهی قلم به روزگار رنگ نزنیمو هیچ گاه محدود به دنیای شب و روز کوچک خود نباشیم... ما هستیم زمانی که خود بخواهیم که باشیم اما نیستیم زمانی که هستیم و نمی بینیم و لذت نمی بریم.....

 

 

و حرف آخر اینکه : در میان هر سیب  دانه ی محدودی ست  

در دل هر دانه،سیب ها نا محدود

چیستانی است عجیب   دانه باشیم ،نه سیب

 

 

                                  حق نگه داره تمام کسانی که حق شناسند....

 

 

 

 

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱٢/۱٥ساعت٧:٠٠ ‎ب.ظتوسط $o# | نظرات ()

آواز عاشقانه ما در گلو شکست

حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست

 

دیگر دلم هوای سرودن نمی کند

تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست

 

سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم

آن گریه های عقده گشا در گلو شکست

 

ای داد، کس به داغ دل باغ دل نداد

ای وای، های های عزا در گلو شکست

 

آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود

خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست

 

بادا مباد گشت و مبادا به باد رفت

آیا زیاد رفت و چرا در گلو شکست

 

فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند

نفرین وآفرین و دعا در گلو شکست

 

تا آمدم که با تو خداحافظی کنم

بغضم امان نداد و خدا... در گلوشکست

 

 

      ثانیه ها کند شد وقتی که صدای تو به گوشم رسید...صدا آمد که اندوه برای چه ؟؟ در حالی که در دل فریاد می زدم برای تو...گفتم برای خود...صدا آمد اهنگ غمگین برای چه؟؟ اما اینبار دیگر نشد که بگویم...زبان از چشم جا ماندو دل از هر دو سبقت گرفت.....صدا آمد گریه نه.............اما چه سود که دل به سرعت اشک را به چشم دادو چشم به سرعت بارید و دهان به اجبار سکوت کرد........

        این روزها هراسم از آینده بسیار زیاد است و از همه می خواهم که برایم دعا کنند که بتوانم تحمل خودم را بالا ببرم  و لحظه های خوب دیگران را با دردهای خودم خراب نکنم.........

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٢٦ساعت۱٢:۱٥ ‎ب.ظتوسط $o# | نظرات ()

آنچه را که از زندگی آموختم درسه کلمه خلاصه می کنم:زندگی ادامه دارد.(فراست)

واقعا ادامه دارد......گاهی هر لحظه آن شروع است ..گاهی مدتها نشستن است وگاهی دویدن..اما روزهای گذشته من بیشتر نشستن بر کنار خاطراتی بود که با رفتنشان تنهایم کردن و با یادشان درمانده......اما مهم این  است که زندگی ادامه دارد.......

شاید دلیل اپ نکردن در اختیار نداشتن امکانات بود اما این شایدها تنها بهانه ای است برا ی کمتر بودن....... 

 

من با تمام وجود، سختی های این روزها را به جان می خرم تنها به امید لحظه های خوش آینده .....تمام تلاشم بر این است که لحظه هایم را با بودن خدا پر کنم اورا به یاد آورم و با او صحبت کنم تا شاید کمی از همدردی های همیشگی او را احساس کنم.......شاید اینجا تنها جایی است که میشه راحت همه چیز رو گفت و فریاد های بلند را در معنی واژه ها  زد.....من خسته از تمام بودنهایم زندگی می کنم....اما مدتی است که سعی می کنم دوباره به زندگی نگاه کنمو دوباره لبخندی بزنمو دوباره عظمت را در نگاه خود بگذارم نه در چیزهایی که میبینم و اینها تنها برای بودن کتابی است که هر بار با خواندنش به این نتیجه میرسم که باید دوباره شروع کرد..........

               بیایید شروع را به هم هدیه دهیم و هیچ گاه حرفی از پایان نزنیم

               پایان برای همه هست این شروع است که برای همه نیست  

 

شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت     فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

نشان یار سفر کرده از که پرسم باز               که هر چه گفت برید صبا پریشان گفت   

                                  

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٩/٧ساعت۱۱:٥٦ ‎ق.ظتوسط $o# | نظرات ()

اول سلام.دوم به قول الهه چه طلسم گندی بودا.سوم ممنون از کوچه مهتاب به خاطر دعوتش.وچهارم دعوت از الهه و بشری برای جواب به این دو سوال....

١٠تا چیز دوس داشتنی:

١-راه رفتن کنار دریا وقتی که هوا تاریکه تاریکه

٢-سنتور یا سه تارزدن

٣-بیدارموندن در شب و فکر کردن به گذشته و آینده

۴-ماشین سواری توی یک خیابون خلوت با سرعت بالا (ترجیحا شمال)

۵-داشتن دوستانی که صداقت توشون بیداد میکنه

۶-فیش موبایلم یک ماه از بقیه خانواده کمتر بیاد

٧-یک شب رو تو کویر گذروندن

٨-خوندن همه کتابهای مورد علاقم

٩-رفتن به کربلا

١٠-بودن کنار تمام کسانی که دوستشان دارم.

١٠تا چیز دوس نداشتنی:

١-راه رفتن زیر بارون توی یک خیابون شلوغ

٢- صدای بوق ماشین

٣-سال پیش دانشگاهی

۴-سکوت کردن در شرایطی که باید حرف زد اما به ١٠٠دلیل نمیشه

۵-دروغ یا تظاهر به دوستی(دوستی خاله خرسه)

۶- جلب توجه در یک جمع

٧-صبحها با صدای ساختمون سازی کنار اتاق خوابم بیدار شم

٨-فیلمهای درپیت ایرانی رو دیدن

٩-سرکاربودن یا سرکارگذاشتن (قابل توجه نگار خانوم)

١٠-عینک زدن(که البته میزنم) 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/٦/٥ساعت۸:٥۸ ‎ب.ظتوسط $o# | نظرات ()